ساعت ٥:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥  

I hope u never ever be happy and u wont 



 
 
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥  

چرا همیشه من باید ببخشم ؟؟؟ نه ایندفعه نمی بخشم قهر



 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٠  

حس می کنم خیلی تو دوستیهام مایه میزارم ولی همه ارزش اینو ندارن ناراحت



 
 
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢  

امروز با خودم خلوت کردم به این نتیجه رسیدم که از خودم راضی هستم تغییراتی که کردم بیشترش مثبت بود.



 
 
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۳  

نمی دونم احساس می کنم خیلی چیزها عوض شد شاید من عوض شدم شاید هم تو ولی امشب حس کردم یک چیزی کمه نمی دونم چی ولی کم بود



 
 
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳  

امروز ٣ مهر ۴ سال می گذره  از اون  ماجرا و من هنوز می نالم خدایا دیگه نمی نالم دیگه نا شکری نمی کنم امروز بهم نشون دادی که من چقدر خوشبختم و اون ماجرا هم حتما حکمتی بود با اینکه هیچ وقت درک نمی کنم ولی حتما تو برام برنامه بهتری در نظر داری خدایا منو ببخش اگه نا شکری می کنم.



 
 
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱  

تولدم مبارک



 
دلتنگی
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳  

تب دارم تمام تنم درد میکنه دلم هم تنگه دلم مادرم رو می خواهد حس کمبود محبت شدید می کنم مخصوصا الان که مریضم یاد اون زمان ها بخیر وقتی مریض می شدم مادر تند تند برام آبمیوه می گرفت یا از اون جوشنده بد مزه ها . شب ها هم که هر یک ساعت بهم سر می زد به قول خودش ببینه من نفس می کشم. از پا شویه متنفر بودم ولی الان همون پا شویه رو می خواهم .دلم برای بغل های بابام تنگ شده دلم هر دوشون رو می خواهد.

 

 



 
 
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳٠  

بعضی فکرها و افراد انگار به مغز من چسبیدن می دونم فکر کردن به این افراد دردی رو دعوا نمی کنه ولی انگار با چسب دو قلو چسبیدن باید یک فکری به حالشون بکنم که دست از سرم بردارن. امیدوارم زودتر این ترم شروع بشه بسی سرم شلوغ بشه و شاید کمتر به چیزهایی که به قول معروف برام نون و آب نمیشه فکر نکن .

راه حل های پیشنهادی یادتون نره



 
 
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤  

داشتم فکر می کردم اگه عین آدم نتیجه انتخابات رو اعلام میکردن خیلی چیزها عوض می شد :

من در تدارک رفتن بودم و سوغاتی خریدن و برنامه ریزی برای سفر .

خانواده ام هم در تدارک اومدن دختر گلشون

ندا پیش خانواده اش بود

سهراب کنکورش رو داده بود و داشت دوران خوش بعد کنکور رو با دوستاش میگذروند

رئیس ام کاراش عقب نمیافتاد با یک دنیا خاطره بد .

ولی .......



 
 
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳  

باز هم یک حادثه دیگه باز هم یکسری بیگناه دیگه کشته شدن .

فقط ٣٠ ثانیه حالا قدر ثانیه ها رو می دونم تو اون ٣٠ ثانیه می توانست زندگی من داغون بشه خدایا شکرت که به من و غزاله رحم کردی .

پ ن : هواپیمایی که مادر و بابام رفتن مشهد ٣٠ ثانیه قبل اون هواپیما نشست. 



 
 
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳  

تو زندگی ام خیلی ها رو دوست دارم خودم خانواده ام دوستام ولی اخیرا حس می کنم یک چیز کمه تو زندگی ام دلم می خواهد کسی رو بیشتر از دوست داشتن معمولی دوست داشته باشم. حالم بده در حد تیم ملی این پست های اخیر هم همش تلخ بود و این دقیقا نشون می ده من در چه وضعی هستم . کاش می شد برم ایران .



 
 
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢  

دارم از نگرانی خفه میشم . اون چشم ها بدون یک کلام حرف اون نگاه از این جور خواب ها می ترسم ناراحت



 
 
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢  

١٨ روز گذشته و هیچ خبری ازتون نیست خوابتون رو دیدم خیلی نگرانم خدا کنه سالم باشین هم خودتون هم خانوادتون امشب یاد شما افتادم یاد زمانی که شما رییسم بودین ولی همیشه حس اینو داشتم که دخترتونم شاید چون دختر نداشتین واین باعث می شد بیشتر این حس به وجود بیاد وقتی برای عید بهم کتاب  هدیه دادین و نوشتین تقدیم به دخترم خیلی حس خوبی بود خیلی واقعا دوستتون دارم و همیشه بهتون احترام میذارم به خاطر همه روزهای خوبی به عنوان رئیس _کارمند یا پدر_ دختر گذروندیم و همه درس هایی که به من دادین تشکر می کنم و امیدوارم زودتر آزاد باشین و سلامت باشین .  

                                                           دختر کوچک شما

                                                                شهره



 
 
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸  

سه سال گذشت سه سال هنوز باورم نمیشه سی و شش ماه گذشت ولی هنوز .....